الملا فتح الله الكاشاني
323
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
چادر عصمت بسر افكند و از دروازه مدينه بيرون آمد ناگاه زنى از بنى ذبيان برسيد و گفت اى دختر خير البشر بكجا ميروى گفت ميخواهم نزد پدرم روم اما قوت رفتار ندارم زن گفت اى سيدة النساء تو هم اينجا ساكن باش تا من بروم و براى تو خبرى بيارم اگر پدر بزرگوارت ترا بر اينحال ببيند تحمل نتواند كرد فاطمه ( ع ) در سايه ديوارى قرار گرفت اما دلش بيقرار بود پس فرمود كه اى زن چون چشمت بر جمال جهان آراى پدرم افتد سلام من برسان و حال مرا بدينسان كه ملاحظه ميكنى عرض كن پس آن زن برفت و فاطمه ( ع ) قطرات حسرات بر رخساره ميباريد و به درد تمام ميگفت ايپدر مرا بغربت آوردى و درد غريبى و داغ يتيمى بر جگرم نهادى اى دريغا مادرم خديجه زنده بود تا درد بيكسى و يتيمى مرا دوا كردى و زخم تنهايى و غريبى مرا مرهم تربيت نهادى القصه زن ذبيانيه روى بلشگر گاه نهاده ميدويد و هر كرامى ديد خبر سيد عالم ( ص ) ميپرسيد و اين زن را برادر و پدر و پسر هر سه در ملازمت پيغمبر ( ص ) بغزا رفته بودند قضا را بلشگرگاه رسيد كشتهء ديد افتاده نگاه كرد برادرش بود كه شهيد شده و به خاك و خون افتاده ديده بر هم نهاد و بگذشت و با خود ميگفت حرام است بر من ديدن روى او تا روى پيغمبر خدا ( ص ) نبينم چون قدرى ديگر برفت پدر را ديد جان داده و بر خاك افتاده از وى نيز در گذشت بعد از آن پسرش به نظر وى درآمد و هنوز رمقى از حياة داشت چون مادر را ديد گفت اى مادر خوش آمدى كه مشتاق ديدار تو بودم زمانى پيش من بنشين و ساعتى در بر من آرام گير تا گفتار تو بشنوم و در ديدار تو نگرم زن گفت اى عزيز مادر و اى شهيد مادر در فراق تو گريانست و بر آتش اشتياق تو بريان اما دختر رسول خدا ( ص ) را بر جايى نشانده ام و باستخبار حال پدرش آمدهام و من هنوز از سيد عالم ( ص ) خبر ندارم و فاطمه ( ع ) انتظار ميبرد معذورم دار كه فرصت نشستن ندارم پسر را بگذاشت و بيامد تا بپاى كوه احد و در محلى رسيد كه سيد عالم ( ص ) از شعب بيرون آمده بود و در پاى علم ايستاده و صحابه گرداگرد آن حضرت صف كشيده پيش آمد و در قدم رسول خدا ( ص ) افتاد و گفت يا رسول اللَّه پدر و پسر و برادر و جدم و قبيله و تمامى عشيرهء من فداى تو باد سلام فاطمه ( ع ) آوردهام و حالت او را به حضرت تو عرض ميكنم رسول خدا ( ص ) فرمود كه او را كجا گذاشتى زن تمامى قصه را شرح داد رسول گفت اى زن زود باز گرد و بشارة حياة من به او رسان و بى انتظار او را نزد من آور زن بازگشت و مژده سلامتى آن حضرت بفاطمه رسانيد و گفت به خدا كه پدر ترا ديدم ايستاده و علم بر سر او بداشته فاطمه فرمود كه مرا به پدر رسان و مژدگانى از من بستان زن او را پيش گرفته باحد آورد چون چشم حضرت بر فاطمه ( ع ) آمد پيش او باز رفت و او را در كنار گرفت و فاطمه بسيار بگريست و حضرت او را تسلى داد و بنواخت فاطمه ( ع ) گفت اى پدر بزرگوار از اين زن مژدگانى قبول كردهام حضرت فرمود كه از فاطمه ( ع ) چه توقع دارى گفت يا رسول اللَّه ص چشم آن دارم كه فرداى قيامت مرا دست گيرد و مرا فراموش نكند